تبليغاتX
کانون پرورش فکری مرکز بردخون

*************************************************************************************************************************         مراکز استان               بُردخون          محيط مرکز           آثار اعضاء مرکز       مربيان مرکز      مسابقات و فراخوان ها       نظرات         صفحه اصلی      گالری عکس                                                                 *************************************************************************************************************************

میلاد امام حسین(ع)

هرگاه خواستم از تو بنویسم نه زبان مرا یاری داد نه واژه را توان بر جای ماندن بود

 قطره قطره اشک بود ودل بیقرار واژه ها که صفحه سفید کاغذ را کدر می کرد.ا

ز تو یاری خواستم تا با نور وجودت روشنی بخش دل تار من شوی و با این نور

 بتوانم در روز میلادت صفحه مات کاغذ را نور باران کنم.

             چلچله ها آواز سر دادند گلهای شیپوری نواختند و پروانه ها به رقص درافتادند

 قناری می خواند تمام دشت و صحرا به تماشا نشست آسمان تمام سخاوتش را به

زمین هدیه داد خدای من باز چه روی داده است در این باغ اقاقی که نرگس پیراهن سرخ

 به تن کرده است و از چشم لاله خون می تراود و چرا قناری در اوج شادی اش غریبانه

آواز می خواند ناگهان دل آسمان شکافته شد زمین نورباران گشت فرشته عشق به

زمینیان ندا داد دختر پیامبر پسری به دنیا آورد که زینت دین ودنیای شما خواهد شد.

      (میلاد امام حسین(ع)مبارکباد)

 

بوی گل می آید یا گلاب و شاید بوی عطر حوض کوثر است.بوی دستهای رویش

رویش نور رویش عشق از باغ فردوس تا زمین خاکی بلا دیده .چرا پدر اینگونه

 دستهای کوچکت را نظاره می کند و از انگشتهای نازنینت ذره ذره لطافت عشق

می چیند بر سر انگشتان کوچکت بوسه نور می زند.

چه رازیست در این نوازشهای پر معنای پدر.چه می بیند که دیگران حسش نمی کنند

 و نمی بینند امروز دستهای حسینش را در دستهای کوچک عباس می نهد و 

تا دنیا دنیاست این پیمان برادری را با مهر و موم عشق و وفا بر صفحه اصلی

 تا ابد بایگانی می کند.(میلاد اسوه مهر و وفا عباس علمدار دشت کربلا مبارکباد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 15:29  توسط صدیقه درویشی  | 

پرستوی مهاجــر

من با پرستوی مهاجــر از سوز یک آواز گـــفتم

از آرزو از آسمان  از وسعت  پرواز  گـــــــــفتم

 

از  درد  شب از  بی  قــــــراری از  نــــــــبودت

با  یادت ای  در قـــاب  دل  صد راز  گــــــــــفتم

 

از آن شبی که در کنارت بغض خود را باز کردم

با نام تو از یک شروع از عشق و از آغاز گــفتم

 

یـــاس  کبود  آرزو  زخم  دلـــم را  مرهمی  نـه

یاد از شبی که با تــــو از درد  دلم سربــاز  گفتم

 

روزی که آغوشت برایم زندگــــی را هدیه  آورد

من  بی قرار از دوریت از هجر تو غماز  گفتم

 

گفتم ضریحت!  خوب من جای تو را پیدا نکردم

گمگشته ام ، نام تو را با صد هزاران  ناز  گفتم

 

                                   

                                     صدیقه درویشی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:53  توسط صدیقه درویشی  | 

راهنمای عشق

باتوکتاب هزار صفحه

                                لحظه ها را

                                                   ورق ورق

قدم زدیم 

از عشق از ترانه       لطافت باران    خبر شدیم

هر صفحه از کتاب          رنگین کمانی     پر از امید بود               

 غزل غزل    ترانه و احساس       را     زبر شدیم

 در کور سوی فاصله ها      

                                 چراغ بدست

                                                 با تو   

   ازخط عبور یک شهاب           با خبر شدیم

او یک شهاب نور بود

                               راهنمای عشق

تا مرزرفتن رسیدن به اوج           

                  همسفر شدیم        

                                      اینک با ما بمان          

                        ای همسفر در این سفر

                                                        تا بزرگ شویم

      تقدیم به مربی هنری مرکز آقای ریشهری

            به مناسبت روز معلم از زبان اعضا مرکز

 

                   صدیقه درویشی مربی مسئول مرکز            

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:18  توسط صدیقه درویشی  | 

روز معلم

به پیشواز آمدی گلهای لبخند را به من هدیه دادی معصومیت نگاهت بر باور اندیشه ام بار انی

 از شکوفه ریخت تا گل دهد و بارور شود سادگی را دیدم و پژواک نگاه مهربانی که بر قلب من

طنین گذر لحظه هایی شد که شاید دیگر تکرار نگردد  من در رد نگاه تو کودک درونم را یافتم

خفته، بی صدا وخاموش آهنگ نگاه  مهربانت او را بیدار کرد برایش غزل غزل عشق سرود

 چشم هایت چه دل نواز، موسیقی بودن را برای من نواخت که هنوز صدای ساز از قلب

من به گوش می رسد گل من؛ آمده بودم تا در جشن مهربانی که برای باغبانت گرفته

 بودی حضور یابم برایت قصه بگویم شعر بخوانم اما تو خود قصه ای خواندنی شدی

و شعر نگاه تو بهترین سرودۀ من .

 

                    

در روز شنبه 12 اردیبهشت ماه به دعوت دانش آموزان و معلم مدرسه هفت نفره روستای

 سجادیه(احشام کهنه)به همراه مربی هنری مرکز در جشن کوچکی که به مناسبت روز

معلم تدارک دیده بودند شرکت نمودیم.

خواندن دعای فرج،قصه کوتی کوتی ،شعر از کتاب کلاس بهار و معرفی فعالیت های کانون

و دعوت از بچه ها جهت عضویت در کانون از فعالیت های این روز بود .

بچه ها نیز به صورت دسته جمعی شعر زیبایی که از حفظ بودنند برایمان خواندند

در مورد کتاب قصه، چگونه خواندن کتاب، آشنایی با نویسنده و نام کتاب و اینکه بچه ها

چه داستانهایی را تابه حال خوانده اند صحبت هایی بود که بین ما رد وبدل شد.   735_2.jpg  173_3.jpg 932_4.jpg   No thumbnail found for this image.490_6.jpg  670_5.jpg 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط صدیقه درویشی  | 

برای چشمهای تو

آمدی وبر برج نگاه خسته من آشیانه ای از عشق ساختی امروز جز عشق نمیبینم با من بمان تا روزگار به کامم گردد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:2  توسط صدیقه درویشی  | 

دختر معصوم من

معصومه معصوم من به چشمهای روشنت قسم بهار را همیشه مهمان دلهامان می کنیم تا تو با بهار قد بکشی با بهار انس بگیری وهمیشه دلی بهاری و با طراوت داشته باشی عزیز دلم تو هدیه خدایی ومن در قبال این هدیه خدایی جز آن که شاکر باشم هیچ کاری نمیتوانم بکنم از خدا میخواهم که مرا در برابر حفظ ونگهداری این ودیعه الهی یاری کند تا در پیشگاه خداوندیش شرمنده نگردم از امروز تمام دستنوشته های دلم را به تو نازنینم تقدیم میکنم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:6  توسط صدیقه درویشی  | 

کودک بهار

 

لحظه ای چشم هایت را ببند و گوشهایت را باز کن صدای پا می اید کودک بهار در راه هست مادر طبیعت پیراهن سبزش را از توی بقچه هزار رنگش درآورده و به تن نموده است روبانی از جنس گل ابریشم به موهایش بسته است نسیم با دست مهربانش موهای او را نوازش می کند بوی عطر دل انگیزی در فضا پیچیده است شاید عطر بهار نارنج است و یا شکوفه های به بار نشسته درخت گیلاس هرچه هست بوی دل انگیزیست که مشام جان ما را نوازش می دهد.کودک معصوم بهار می آید با خود سرسبزی و طراوت و تازگی را به ارمغان می آورد او می آید تا با دست مهربانش دستهای ما را بگیرد و  ما را با خود به دنیای زیبایی ها مهمان کند کودک بهار می آید تا بگوید دنیا همیشه بهاریست چرا که او هرگز نمی میرد بزرگ می شود قد می کشد و باز هم هزاران کودک بهاری دیگر متولد خواهد شداو می آید که بگوید مرارببینید وجودم را حس کنید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:51  توسط صدیقه درویشی  | 

کانون عشق، کانون مهربانی

     سپیده  دم که عشق باریدن گرفت چتر دلبستگی از سر برداشته  پا از  رکاب خود پسندی رها،

    دل را به تو سپردم رو به آسمان یادت نمودم چه زیبا بود دل دادن ودل سپردن  چه زیبا بود نیایش

     زیر باران عشق تو ...

                               

 

                         

 

 

    کانون عشق، کانون مهربانی خانه بهاریم ،آوای مرغک زیبایت زیباترین موسیقی را

         در گوش لحظه هایم زمزمه می کند، چه دل انگیز است دل سپردن به نوای کودکانی که

          به شوق دیدارشان هر روز صبح را سلامی تازه می گویم من در وجود تو کودکی هایم را

         مرور کردم با تو قد کشیدم بزرگ شدم به هوای تو اوج گرفتم با تو نفسهایم لبریز از حس

         بودن شد در کنار تو آموختم که قاصدک همیشه قاصد خوشبختی است من سادگی را

         در نگاه بچه ها دیدم عشق را شناختم زیبایی را حس کردم من از نگاه تو آسمان فردا

                            را نظاره گر شدم ،آبی دلپذیر فردا دنیا را برایم زیباتر نمود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 13:43  توسط صدیقه درویشی  | 

شوق پرواز

با من از وسعت پرواز گفتی و بر بال عشقم نشاندی     

  پر پرواز بخشیدی     

 نشانی پرنده های مهاجر را به من دادی

و من توانی می خواهم تا به رسم هجرت پر گشایم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 12:47  توسط صدیقه درویشی  |