پرستوی مهاجــر
من با پرستوی مهاجــر از سوز یک آواز گـــفتم
از آرزو از آسمان از وسعت پرواز گـــــــــفتم
از درد شب از بی قــــــراری از نــــــــبودت
با یادت ای در قـــاب دل صد راز گــــــــــفتم
از آن شبی که در کنارت بغض خود را باز کردم
با نام تو از یک شروع از عشق و از آغاز گــفتم
یـــاس کبود آرزو زخم دلـــم را مرهمی نـه
یاد از شبی که با تــــو از درد دلم سربــاز گفتم
روزی که آغوشت برایم زندگــــی را هدیه آورد
من بی قرار از دوریت از هجر تو غماز گفتم
گفتم ضریحت! خوب من جای تو را پیدا نکردم
گمگشته ام ، نام تو را با صد هزاران ناز گفتم
صدیقه درویشی
+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:18  توسط ریشهری
|








