تابستان امسال
نقاشی،زبان خارجه،طرح ادبی،قران،
داستان وقصه گویی



تعدادی از آثار نقاشی اعضاء مرکز در تیر ماه ۸۸

زهرا آب شیرینی ۹ساله

سپیده محمودی ۷ساله

فاطمه شهنیایی ۱۰ساله

فاطمه مغدانی ۷ ساله

مهدیه بحرانی ۷ ساله

زهرا زارعی ۶ساله

ساجده بحرانی ۱۲ ساله

محدثه کشاورز ۸ ساله

فاطمه ریشهری ۸ ساله

فاطمه ظلی آزاد ۷ ساله

ریحانه بخشا ۷ ساله

محبوبه شهری ۸ ساله
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:52  توسط ریشهری
|

شروع کلاسهای تابستانی

فعالیت اعضاء مرکز در مراسم سالگرد رحلت حضرت امام خمینی(ره)

معرفی شهدای شهر بردخون در یک اثر به اندازه ۱۰۰ /۲۹۰ سانتیمتر
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:13  توسط ریشهری
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:38  توسط ریشهری
|
من با پرستوی مهاجــر از سوز یک آواز گـــفتم
از آرزو از آسمان از وسعت پرواز گـــــــــفتم
از درد شب از بی قــــــراری از نــــــــبودت
با یادت ای در قـــاب دل صد راز گــــــــــفتم
از آن شبی که در کنارت بغض خود را باز کردم
با نام تو از یک شروع از عشق و از آغاز گــفتم
یـــاس کبود آرزو زخم دلـــم را مرهمی نـه
یاد از شبی که با تــــو از درد دلم سربــاز گفتم
روزی که آغوشت برایم زندگــــی را هدیه آورد
من بی قرار از دوریت از هجر تو غماز گفتم
گفتم ضریحت! خوب من جای تو را پیدا نکردم
گمگشته ام ، نام تو را با صد هزاران ناز گفتم
صدیقه درویشی
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:53  توسط صدیقه درویشی
|
باتوکتاب هزار صفحه
لحظه ها را
ورق ورق
قدم زدیم
از عشق از ترانه لطافت باران خبر شدیم
هر صفحه از کتاب رنگین کمانی پر از امید بود
غزل غزل ترانه و احساس را زبر شدیم
در کور سوی فاصله ها
چراغ بدست
با تو
ازخط عبور یک شهاب با خبر شدیم
او یک شهاب نور بود
راهنمای عشق
تا مرزرفتن رسیدن به اوج
همسفر شدیم
اینک با ما بمان
ای همسفر در این سفر
تا بزرگ شویم
تقدیم به مربی هنری مرکز آقای ریشهری
به مناسبت روز معلم از زبان اعضا مرکز
صدیقه درویشی مربی مسئول مرکز
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:18  توسط صدیقه درویشی
|
به پیشواز آمدی گلهای لبخند را به من هدیه دادی معصومیت نگاهت بر باور اندیشه ام بار انی از شکوفه ریخت تا گل دهد و بارور شود سادگی را دیدم و پژواک نگاه مهربانی که بر قلب من طنین گذر لحظه هایی شد که شاید دیگر تکرار نگردد من در رد نگاه تو کودک درونم را یافتم خفته، بی صدا وخاموش آهنگ نگاه مهربانت او را بیدار کرد برایش غزل غزل عشق سرود چشم هایت چه دل نواز، موسیقی بودن را برای من نواخت که هنوز صدای ساز از قلب من به گوش می رسد گل من؛ آمده بودم تا در جشن مهربانی که برای باغبانت گرفته بودی حضور یابم برایت قصه بگویم شعر بخوانم اما تو خود قصه ای خواندنی شدی و شعر نگاه تو بهترین سرودۀ من .

در روز شنبه 12 اردیبهشت ماه به دعوت دانش آموزان و معلم مدرسه هفت نفره روستای سجادیه(احشام کهنه)به همراه مربی هنری مرکز در جشن کوچکی که به مناسبت روز معلم تدارک دیده بودند شرکت نمودیم.
خواندن دعای فرج،قصه کوتی کوتی ،شعر از کتاب کلاس بهار و معرفی فعالیت های کانون و دعوت از بچه ها جهت عضویت در کانون از فعالیت های این روز بود .
بچه ها نیز به صورت دسته جمعی شعر زیبایی که از حفظ بودنند برایمان خواندند
در مورد کتاب قصه، چگونه خواندن کتاب، آشنایی با نویسنده و نام کتاب و اینکه بچه ها چه داستانهایی را تابه حال خوانده اند صحبت هایی بود که بین ما رد وبدل شد.

|
برای دیدن عکس ها در اندازه بزرگتر روی آنها کلیک کنید |
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:10  توسط صدیقه درویشی
|
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:59  توسط ریشهری
|
طرحی از آینه
طرحی از نور
یک بغل یاس سپید
و سپیدار بلندی از عشق
و نگاهی که در آن دشتی از جنس سلام
بر بلندای زمان
به تماشا جاریست

نمایشگاه نقاشی
جلوه ها
کاری از مربی هنری کانون پروش فکری کودکان ونوجوانان مرکز بردخون"حسین ریشهری"با موضوع
جلوه های طبیعی شهر بردخون
و آثار دانش آموزان با موضوع "اصلاح الگوی مصرف"در مورخ 30/1/87به مدت یک هفته در مرکز کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان بردخون برگزار می گردد.
زمان:30/۰1/۱۳88 الی ۰5/۰2/۱۳88
افتتاحیه نمایشگاه ساعت 8 صبح روز یکشنبه 30فروردین
آدرس: بردخون/خیابان معلم /روبروی پارک کودک
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:10  توسط ریشهری
|
آمدی وبر برج نگاه خسته من آشیانه ای از عشق ساختی امروز جز عشق نمیبینم با من بمان تا روزگار به کامم گردد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 9:2  توسط صدیقه درویشی
|
معصومه معصوم من به چشمهای روشنت قسم بهار را همیشه مهمان دلهامان می کنیم تا تو با بهار قد بکشی با بهار انس بگیری وهمیشه دلی بهاری و با طراوت داشته باشی عزیز دلم تو هدیه خدایی ومن در قبال این هدیه خدایی جز آن که شاکر باشم هیچ کاری نمیتوانم بکنم از خدا میخواهم که مرا در برابر حفظ ونگهداری این ودیعه الهی یاری کند تا در پیشگاه خداوندیش شرمنده نگردم از امروز تمام دستنوشته های دلم را به تو نازنینم تقدیم میکنم
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:6  توسط صدیقه درویشی
|